تبليغاتX
فکرهای نامفهوم

فکرهای نامفهوم

شعر ... تفکر ...

خوب یادم می آید روز های اول فروردین بود .فروردین امسال . شیراز بودم و با محمد در خیابانها قدم می زدیم و از هر دری میگفتیم. هوا عجیب بهشتی شده بود . پارکها مملو از مسافران نوروزی بود که هر گوشه ای که گیر آورده بودند چادری برای اتراق بر پا کرده بودند حتی به پیاده روها و خیابان هم رحم نکرده بودند و آنجا هم چادر زده بودند چه برسد به پارکها .عطر مست کننده ی بهار نارنج باعث سر گیجه ام شده بود و فقط حرف میزدیم و می رفتیم .تا اینکه به پارک آزادی رسیدیم و آنجا بود که فهمیدم  سبز فقط سبز نیست بلکه سبز سبز سبز سبز و باز هم سبزهست .چمن سبز بود درختها سبز بودند ولی سبز با سبز فرق داشت . ابرهای ضخیم و پر پشت در آسمان فیروزه ای  بازی میکردند ناگهان یکجا جمع میشدند و دیگر خورشید معلوم نبود نسیمی خنک می وزید و دیوانه ات میکرد بعد ناگهان نم نم !! بارن شروع میکرد به باریدن صورتت را نوازش میکرد چند لحظه می بارید بعد یکدفعه ابرها تکانی میخوردند گوشه ای می شکافت و شعاع زرد خورشید مثله چراغ قوه ی مردی که در گرگ و میش دنبال آدمکهاست روی زمین می تابید.

حوالی شب محمد گفت : میریم پیش حجازی.

حجازی شاعری بود گوشه گیر و گوشه نشین که میشناختمش  همصحبت شده بودیم اما هنوز لمسش نکرده بودم .

شب سر گلدشت تاکسی جلوی یک باغ که دور برش هم فقط باغ بود ایستاد و پیاده شدیم.ومحمد جلو افتاد تا راه را نشان بدهد . یک آلونک که احتمالا مال باغبان بود و نور از روزنه هایش و در  پلاستیکیش به بیرون میتابید .

داخل که شدیم به شاعری سلام کردم که سالها رنج کشیده و به درست یا  غلط این شیوه ی زندگی را انتخاب کرده بود  یک صندلی زهوار در رفته یک تخت با یک پتو رویش و یک چمدان که تمام زندگی مرد  تویش بود آماده برای هر لحظه ای که سفر می طلبیدش . مردی سی و نه ساله با چشمهایی درخشنده مثل گوی الماس که در اشک انداخته باشند!!!

سلام !

منقلی پر از زغال روی خاک   گرما بخش آلونک بود و تویش چند سیب زمینی که احتمالا تنها قوت شب شاعر بود که ساعتی بعد بی آلایش و با پاکی به ما تعارف شد .

در آن مرخصی ایام عید یک بار دیگر همانجا پیش حجازی رفتم و با او همصحبت شدم واز هر دری سخن گفتیم . حالا همانقدر که شعرهای سید مهدی موسوی را دوست دارم که هنوز از نزدیک ندیده مش شعر های حجازی را هم دوست دارم هر چند که از دو تیپ کاملا متفاوتند ولی شاعرند .

 

 شعر زیر یکی از پر جاذبه ترین شعرهای او برای من است که لا اقل من تا به حال اینگونه ترکیبات و شیوه ی دیدن جهان را در شعر هیچ شاعری حتی شاعران سبک هندی ندیده ام.با اینکه چهار بیت است ولی جهانی را در خود جای داده .

 

بسته بالِ چنگِ زنجیر ِ سکونم دی بلال

زخمه ای از چار مضراب ِ جنونم دی بلال

نعش ِ بی پروایِ عشقم در خیابان زخم ِ تیغ

زیر ِ باران خشم ِ خنجر غرقِ خونم دی بلال

شیون ِ خاموشیم امروز و فردا میکند

جانسپار ِ غم سکوتی بد شگونم دی بلال

کوچی از سیّاره در کابوس ِ بالم خفته است

صد پرستو آسمان واژگونم دی بلال

                            (( محمد رضا حجازی ))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:59  توسط محمد رضا خواجه پور  |