میلان کوندرا . بله رمان نویس محبوب سالهای من و خیلیها . البته این روزها مردم حوصله هستی شناسی را ندارند و بیشتر دنبال جِی دی سلینجر و ریچارد براتیگان هستند که خودم هم خیلی دوستشان دارم به خصوص دومی را.ولی میلان کوندرا همیشه برای من چیز دیگری بوده ، هست و خواهد بود . عشق من؛ بزرگترین رمان نویس تاریخ جهان من! .هنوز یادم نمیرود فصلهای فاجعه بار شوخی را که هر یک مثل پتک خوردم میکرد و دوباره میساختم .چقدر بازی خوردم تا فهمیدم خودم تصویری هستم که نیستم .و بعد ناگهان (( دانشجویان روی دیوارهای سربُن نوشته بودند زندگی جای دیگری است )).
((آن زمان سال 1870 بود و از دور صدای توپهای جنگ بین فرانسه و پروس در شارلویل شنیده می شد . برای فرار،موقعیتی استثنایی و مناسب بود، چون هیاهوی جنگ جاذبه ی نوستالژی را در شعرا تقویت می کند.
بدن کوتاه و پاهای ستبرش در لباس سربازی است.در سن هجده سالگی، لرمونتف برای اینکه از مادربزرگ و عشق مزاحمش فرار کند، سرباز شد . قلم را_که کلید روح شاعر است _با هفت تیر _ که کلید درهای دنیاست _معاوضه کرد .چون هنگامی که گلوله ای را به سینه ی کسی شلیک میکنیم ، انگار خودمان را داخل این سینه میکنیم ، و سینه ی دیگر ی دنیا ست .)) (زندگی جای دیگری است بخش چهارم /فصل دوم)
در بار هستی (سبکی تحمل ناپذیر) برای مرگ کارنین گریه کردم مثل نیچه که سر روی سر اسبی گاری کش گذاشت و گریه کرد.
و اینها به مناسبت انتشار کتاب جدیدی از کوندرا بود ((رمان،حافظه،فراموشی))(نشر علم ترجمه خجسته کیهان )
((امّا هریک از ما از این متأسف است که نمیتواند بجز این تنها و یگانه وجودش ، زندگی دیگری داشته باشد ،شما هم دلتان می خواهد تمام احتمالات انجام نگرفته خود را زندگی کنید ، تمام زندگیهای ممکن را (آه!زاویه ی دست نیافتنی). رمان ما هم مثل شماست . رمان ما هم میخواهد رمانهای دیگری باشد ، رمانهایی که می توانست باشد و نیست))(زندگی جای دیگری است /بخش ششم /فصل اول)
و اما این روزها فضای شعری شیراز بسیار مه آلود و خلوت شده است .انجمنها سوت و کورند و تنها انجمن تقریبا شلوغ این شهر هم پر از افراد گذری است که فقط برای وقت تلف کردن می آیند . حوزه هنری شیراز سالهاست شاعرانی را که نمیپسندد سانسور میکند.کار به جایی رسیده که بعضیها مجبور شده اند با حوزه ی هنری و انجمنهای استانهای اطراف کار کنند . آنوقت صدای تهرانیها در می آید که شیرازیها اصلا تلاش نمیکنند و چیزی برای عرضه ندارند در صورتی که شاعران جوان و قدرتمندی متل :پورشیخ علی ، محمود برامکه، کوهمال جهرمی ، علی نسیمی ، مریم حقیقت ، محسن رضوی علی بهمنی و....در استان خودشان هم اجازه ی رفتن پشت تریبون ندارند .اینها را نوشتم تا اگر کسی صدای مرا میشنود به داد شعر فارس برسد.
وشعر...
انگار اسب سرکشی افسار خورده ام
احساس میکنم که به دیوار خورده ام
شلاق روی پوست من ناله می کند
به کوچه های درهم تکرار خورده ام
رد میشوم/ درشکه ای از کوچه ای سیاه
قی میکنم تو را که به اصرار خورده ام
پاره نمی شوند [چرا سعی میکنی؟]
زنجیرهای وهمی زنگار خورده ام
هر روز هر دقیقه به تردید می روم
له میشوم [ سکوت! ] و انگار...مرده ام
###
[انگار یکنفر که به پایان رسیده است
کابوسهای خیس مرا خواب دیده است
انگار پشت صفحه ای از روزنامه ها
تصویری از همیشگی من وزیده است]
#
در یک کتاب یخ زده بیدار میشوم
در صفحه های صفر پدیدار میشوم
هر شب میان خون و لجن خواب میروم
هر روز صبح در خودم انکار میشوم
میمیرم و دوباره به یک دست می رسم
انگار قرنهاست که تکرار میشوم
#
می گیجی از چرا؟... که چرا بی هدف شدی؟
احساس میکنی که به شدت تلف شدی
لبخند میزنی به توهم به تیرگی
و فکر میکنی که دروغ است زندگی
مانند خواب از وسط آغاز میشوی
در شهر بی دلیل به هر سمت میروی
فریاد میزنی : ((به زمین به لجن قسم))
هی میدوی نفس نفس امَا ...نمی رسم!
لج میکنم برای ...برای که لج کنم
این ذهن مه گرفته ی کج را فلج کنم
فریاد میزنم :((خفه شو... نه نگو ببین))
[تنها دلم گرفته] خدایا فقط همین؟!
دیوار شکل صورت انسان گرفته است
این قصَه سالهاست که پایان گرفته است
[برگرد] و شبی به خودش خسته بازگشت
درهای این معادله ی بسته بازگشت
###
لبخند میزنی به توهم به تیرگی
و فکر میکنی که دروغ است زندگی
احساس میکنی که به پایان رسیده ام ؟
[احساس میکنم که به پایان رسیده ای ]